نگاهی به داستان دوبله در تلویزیون
من به شخصه چون دوبله را دخالت در اثر هنری می دانم ترجیح می دهم فیلم را دوبله نشده و به زبان اصلی ببینم و در مورد فیلم هایی که از زبانشان سر در نمی آورم ، زیرنویس را بر هر نوع دوبله ای ترجیح می دهم . واحد دوبلاژ صداوسیما که ادعای اهالیش در این که چه قدر کارشون درسته و دوبله خلاق فقط مال اینهاست و تنوع در دوبله، ( که اصلا" وجود ندارد ) ید طولایی در گند زدن به فیلم های خوب دارد برای مثال همین بس که حدود 10 نفر هستند که صدایشان همه جا هست و هر فیلم یا بدتر از آن هر سریالی که ببینی یقینا" همین صدا ها می شنوی که دیگر آنقدر تکرار شده که بسی آزار دهنده است و این دوبلورها هم در حالی که نمی شود با یک من عسل قورتشان داد همیشه دم از این میزنند که در دوبله به روی همه باز است و هر ساله تعداد کثیری جذب این حرفه می شوند در حالی که هر از چندی صدای ضعیف و بی رمق و بی تکنیکی را میشنویم یا بهتر بگویم تحمل میکنیم ، که پس مدتی می فهمیم فرزند فلان دوبلور است . این همان چیزی است که به خاله خواهرزاده بازی یا تعالی از نوع آقازادگی مشهور است . اما از دوبله های ضعیف بدتر، ترجمه های عجیب و غریبی است که گاهی مفهوم کل فیلم را عوض می کند . برای مثال فیلم CRASH از تلویزیون پخش شد و از اسم فیلم گرفته تا دیالوگ ها اشتباه ترجمه شده بود . اسم فیلم تبدیل شده بود به ((تصادف)) . دقت کنید crash به معنای برخورد است که در فیلم هم منظور از نوع فیزیکی آن نیست که منتقد محترم فرمودند : اسم فیلم تصادف است چون هم در آغاز و هم در پایان فیلم ، یک تصادف دیده می شود . ( واقعا" جا دارد به سبک مهران مدیری تو دوربین نگاه کرد و چیزی نگفت ) یا در یک سکانس حسی در جایی که آن کارگردان سیاه پوست جوان تبهکار سیاه پوست را از چنگ پلیس نجات می دهد و در یک خیابان دیگر وقتی قصد پیاده کردنش را دارد با حالتی غمگین می گوید : تو باعث ننگ منی، تو باعث ننگ خودتی ، گم شو برو بیرون . فکر کنید این دیالوگ باحال ترجمه شده بود:پسر تو با این کارات خودتو به کشتن میدی ها . و دوبلور هم با حالتی سر خوش این را گفت . از این نمونه ها بسیار است . یا این که فیلم FINDING NEVERLAND در برنامه سینما1 ترجمه شده بود (( درجستجوی ناکجا آباد )) که این هم متاسفانه غلط است و منتقد مهمان هم به این نکته اشاره کرد . حالا این چه دردی است که وجود دارد من هنوز سر در نیاوردم . از طرفی یه روزی یه بابایی پیدا شد که اسمش بود مهرداد رئیسی و گفت می خواهد دوبله کند اما انجمن دوبله که درش به روی همه باز است و توش اصلا" پارتی بازی و مافیا نیست این آقا رو رد کرد و او هم عصبانی شد و گفت خیلی خوب حالا که این طور است خودم به طور مستقل دوبله میکنم و انجمن دوبله هم لج کرد گفت ما تائیدت نمی کنیم و او هم گفت نکنید مردم مرا تائید خواهند کرد که کردند و کار به جایی رسید که شبکه5 چند تا از کارتون هایی را که دوبله کرده بود خرید و الآن هم یک برنامه درباره دوبله کارتون در شبکه5 دارد و در دوبله کارتون برای خودش صاحب سبک شده که از بهترین نمونه های کار های او هم می توان به کارتون عصریخبندان ، کمپانی هیولا ، شرک ، جیمی نوترون ، شیرشاه 5/1 و ... نام برد . از مهمترین ویژگی های کار او این است که مدرن کار میکند و قبول دارد که در قرن 21 زندگی میکند و من فکر میکنم این درست است که به کار گذشتگان احترام می گذارد اما مشکلات کارآنها را هم می بیند و در کل طوری دوبله میکند که آدم خوشش میاد نه این که دلش غنخ بزنه. باور کنید این بابا پسر خاله من نیست . من وظیفه خودم می دونم از کار خوب دفاع کنم . در هر حال غرض این است که میشود دوبله های خوبی داشت فقط کمی زحمت دارد که متاسفانه ما به کار راحت و بدون زحمت عادت کرده ایم . خوب شد این متن رو فارسی نوشتم وگرنه ممکن بود جمله آخرم این جور ترجمه بشه (( پسر تو با این کارات خودتو به کشتن میدی ها ))
عقدهء اودیپ و معشوق حافظ
میگن «دلاک های حموم وقتی بیکار میشن سر همدیگر رو می تراشن» حکایت منه که میخوام کمی به منتقد ها گیر بدم البته من خودمو منتقد نمی دونم فقط سعی می کنم دقت کنید سعی می کنم که مسائل رو از دید دیگری ببینم و بیان کنم .
چند روز پیش به دعوت یکی از دوستان رفتم به فرهنگسرای هنر که قرار بود 2 تا از فیلم های مهرداد اسکویی به نمایش در بیاد و البته نقد بشه چون اون روز فهمیدم نقد فیلم از ساختن اون مهمتر است . حالا از این که اون 2 تا فیلم خیلی نا امید کننده بود و اصلا" نه در اندازهء مهرداد اسکویی بود و نه اصلا" ارزش اونهمه شلوغ کاری رو داشت می گذریم چون که گفتم نقد فیلم خیلی مهمه حسن .
بعد از نمایش فیلم آقای احمد میراحسان به روی سن رفت تا راجع به فیلم صحبت کنه ببخشید تا سواد تکه پاره خود را به نمایش بگذارد . وقتی شروع به صحبت کرد باور کنید راجع به خیلی چیزها گفت که ربطی به فیلم نداشت بلکه غرض فقط این بود که همه بدانند ایشان چند تا کتاب خونده . میون صحبت ها ایشون اشاره کرد به عقدهء اودیپ و معشوق حافظ که باز هم البته از خنگی من و اطرافیانم بو د که نفهمیدیم چه ربطی به موضوع داشت . این داستان فقط محدود به اون جلسه نمی شه بلکه این معضلی است که همهء سینما و حیطه نقد را که از خود فیلم مهمتر است تا مغز استخوان پوسانده . بارها دیده ایم و خوانده ایم و شنیده ایم و به یاد داریم که فیلم خوبی توسط همین منتقدها که با کارگردان فیلم مسئله داشتند دیده نشده و جایزه نگرفته و کارگردانش منزوی شده و دیگر هیچ تهیه کننده ای حاضر به سرمایه گذاری روی کار هایش نشده فقط به این دلیل که دوست منتقد خوبی ندارد تا در فلان مجله بهمان جلسه بالای منبر برود و مثل آن دو فیلم مهرداد اسکویی تمجید کند و متاسفانه چشم خیلی ها به دهان این منقدان دوخته شده زیرا ما عادت نکردیم خودمان با فیلم یا هر اثر هنری طرف شویم بلکه حتما"باید ببینیم که مثلا" فلانی چه می گوید . چرا فیلمسازان خوب نقد نمی کنند ؟ چرا کسانی در زندگیشان حتی یک فریم عکس نگرفته اند این طور بی رحمانه و گاهی مغرضانه فقط به واسطه خواندن چند کتابی که همه دانشجویان سال اول هنر خوانده اند به خود اجازه می دهند با اثر هنری کسی بازی کنند ؟ البته هر کسی اجازه اظهار نظر دارد اما برای خودش و وقتی مسئله عمومی می شود چقدر زیباست که سنجیده صحبت شود . با قاطعیت می گویم سنجیده چون چیز هایی شنیده و دیده ام که چیزیست تو مایه های شاخ در آوردن رو سر آدمیزاد که لیست کردن آنها در اینجا نمی گنجد . کاش منتقدین ما کمی به جای یاوه گویی های بسیار بخوانند . امروز عصر اینترنت است به راحتی می توان به نقد های هنری نیویورک تایمز دست پیدا کرد و باور کنید کار سختی نیست یاد گرفتن کمی همت می خواهد تا نقد هایمان ملغمه ای از عقدهء اودیپ و معشوق حافظ نباشد.
راستی بالاخره تونستم حدس بزنم ربط عقدهء اودیپ و معشوق حافظ به هم چی بود . قضیه از این قراره که اودیپ عاشق معشوق حافظ میشه و مدت ها با هم چت می کنند و قرار ازدواج میگذارند اما از آنجا که معشوق حافظ نگاری چارده ساله و شیرازی بوده به 2 تا مشکل عمده بر میخورد
1: او ایرانی و تروریست بوده و علاوه بر اینکه وجودش در جهان آزاد خطرناک است ممکن بوده اودیپ تقاضای حق توحش کنه برای همین ویزا به او ندادند
2: به فرض که ویزا هم میدادند چون چهارده سال بیشتر نداشته برای خروج به مجوز پدرش نیاز بوده پدرش هم لج می کنه میگه : من دختر به اجنبی نمی دم.
آری این گونه بود که اودیپ شاه به خاطر معشوق حافظ شیرازی عقده ای شد و حافظ هم در جواب گفت : گر خورد خون دلم مردمک دیده رواست
که چرا دل به جگر گوشه مردم دادم
نگاهی به فیلم 300
از الان بگم شمشیرم رو از رو بستم بعدا شاکی نشید
آقا یک کلام : چیزی که عوض داره گله نداره
چه بخواهیم چه نخواهیم فیلم 300 ساخته و اکران شده و هر چند که خیلی مزخرف بوده و به ما ایرانیان از دماغ فیل افتاده با کلیاتی فرهنگ و تمدن و این حرفا توهین های خفنی کرده و با توجه به این که حتی یونانی ها هم به این داستان خندیدند و از برادران مخلص هالیوودی تقاضا کردند که کمتر دری وری به خورد مردم بیچاره در دهکده جهانی بدهند ، اما تهیه کنندگان و سیاست گزاران هالیوودی ، هم پول خوبی به جیب زدند هم هر چی دلشون خواست گفتند . به این میگن هم فال و هم تماشا.
اصلا نمی خواهم راجع به این که در این فیلم چه گفته شده و چی را چه طور نشان داده اند حرفی بزنم چون در این باره هم خیلی بحث شده هم خیلی نوشته اند و بیانیه صادر کرده اند و ... بلکه می خواهم به این بپردازم که اساسا" چرا همچین فیلمی ساخته می شود.
بیایید با هم تصور کنیم (اگه حتی تصور کردنش جرمه)که ما اصلا" ایرانی نیستیم و آمریکایی هستیم و هفت جد وآبادمون هم آمریکایی هستند. حالا ما در سال2007هستیم و از قضا هم کشورمون در بسیاری زمینه ها در دنیا اول است . یک کشوری هم هست که اون ور دنیاست و اسمش ایران است و این ایران حسابی از دنیا طلبکاره چون چند هزار سال پیش که ما آمریکایی ها (قاطی نکن هنوز تو تصوریم اگه حتی تصور کردنش سخته)احتمالاً در حد موجودات تک یاخته ای بودیم ، اونها کارشون خیلی درست بوده و فرهنگ و تمدن و حقوق بشر و خلاصه کلی چیزای با حال داشتند . حالا کاری با اینها نداریم اما الان 28 ساله که دولت ایران به دلایل کاملاً موهوم از ما خوشش نمیاد البته فقط ما تنها نیستیم از خیلی ها تو این دنیا خوشش نمیاد و به زبان ساده تر از هیچکس غیراز خودش خوشش نمیاد . اما باز هم این زیاد مشکل نیست چیزی که بده اینه که این ایرانی ها همینطور که از خیلی ها ازجمله ما خوششون نمیاد حتی تحملمون رو هم ندارند و از ته دل میخواهند که سر به تنمون نباشه و به کلی نیست و نابود بشویم و برای دست یابی به این مهم الان 28 ساله که بی وقفه و بدون خستگی و با پشتکاری مثال زدنی خیلی محکم و قاطع می گویند ((مرگ بر آمریکا)) و القابی چون ((شیطان بزرگ)) و ((آمریکای جهانخوار)) و ((استکبار جهانی)) و... به ما داده اند . حالا به نظر شما ما آمریکایی ها راجع به ایران چگونه فکرمی کنیم؟
خب بازی تموم شد دیگه تصور نکن . حالا که دوباره ایرانی شدیم با توجه به چیزهایی که گفتم ، سؤال قبل رو تکرار میکنم . آمریکایی ها راجع به ما ایرانیان چگونه فکر میکنند؟ (اگه الان میخوای مچ منو بگیری و چند تا جواب دندان شکن سیاسی- فلسفی بدی ، دوباره پاراگراف قبل رو بخون . عزیز من خودتو بذار جای یک آمریکایی).
مدتی پیش یک دانمارکی از خدا بی خبر چند تا کاریکاتور از پیامبر اسلام کشید و چاپ کرد . یادتونه تو مملکت خودمون چه علم شنگه ای شد؟ قضیه تا حدی جدی شد که شیرینی دانمارکی هم نتوانست تحمل کند و تغییر نام داد به شیرینی گل محمدی. یعنی اگر باز هم ساده تر بخواهم بگویم ، اینجوری شد که ما موجودیت ، تاریخ ، جامعه و فرهنگ دانمارک را منکر شدیم و این بار محض تنوع هم که شده ((مرگ بر دانمارک)) گفتیم . دانمارکی ها چه جوابی دادند؟ هیچ . اما چه تضمینی وجود دارد اگر به خاطر خبطی که یک از خدا بی خبردانمارکی کرده ، و بعداً خودش هم عذر خواهی کرده ، ما نبخشیمش و سالی 52 بار مرگ بر دانمارک بگوییم ،چند سال بعد دانمارک هم در یک وا کنش به جرأت میگویم اجتماعی ، فیلم 300 دیگری نسازد؟
کارگردان فیلم 300 هم قبل از اینکه یک مهره سیاسی یا یک عروسک هالیوودی یا یک عامل خود فروخته یا هر کوفت دیگری باشد ، یک شهروند آمریکایی است که در زندگیش البته اخبار گوش کرده و روزنامه خوانده و فریادهای ((مرگ بر آمریکا))ی ما را شنیده و دیده (به خوبی هم دیده) که ما پرچم کشورش را که برای او مقدس است بارها و بارها با آتش خشم کاذب خود سوزانده ایم و هر توهینی هر جور که خواسته ایم به او و کشورش کرده ایم و این را مثل انرژی هسته ای حق مسلم خود دانسته ایم . پس شاید با کمی انصاف بتوانیم به او حق بدهیم که همچنین واکنشی نسبت به ایران نشان دهد که البته مورد پسند سیاستمداران کشورش هم هست . همانطور که سیاست ما مایکل مور را خیلی دوست دارد زیرا که به مدد فیلم های مایکل مور و وجود کسی به اسم نادرطالب زاده میشود ساعت ها دم گرفت و گفت: آمریکا بد است آمریکا بد است بد بد بد ...
فیلم 300 نوعی جنگ است . نوعی مرگ بر ایران است اما هوشمندانه و ما با خشم بی انتهای خود نسبت به همه چیز و همه کس و با مرده بادهای بی انتها و پرچم سوزاندن ها و انواع و اقسام توهین های علنی و غیر علنی به هر چیزی و کسی که باب میلمان نباشد ، باید در انتظار 300های بیشماری باشیم . 300 ها در راه اند وما نمیتوانیم بگوییم 298-299-گل محمدی-301-302-... .
شاید بهتر باشد ریشه ساخت 300 را در خودمان جستجو کنیم . تاوقتی که ما اینگونه ایم آنها هم آنگونه اند
آقا یک کلام : چیزیکه عوض داره گله نداره .
نگاهی به سریال زیر تیغ
شاید اولین چیزی که سریال زیر تیغ ما را یاد آن می اندازد سریال های اواخر دهه شصت و اوایل دهه هفتاد است مانند عطرگل یاس و آوای فاخته و... با همان فضاهای مشخصا" ایرانی سنتی و آدم های خوب آسیب پذیر و آدم های بد سادیست آسیب رسان. و البته در آن زمان این سریال ها بسیار پر مخاطب بود به چند دلیل .
1_ محدود بودن شبکه های تلویزیون و برنامه های آنها . اگر به یاد داشته باشید 2 یا نهایتا"3 شبکه بود که آن ها هم به طور 24 ساعته نبودند و همه مردم تلویزیون تنها سرگرمی شان بود نه ماهواره ها بودند نه کامپیوتر بود و نه تنوع قالب های سرگرمی. تنها ویدئوها وجود داشتند که قیمت بالا و غیر قانونی بودن آن باعث می شد خیلی ها عطای آن را هم به لقایش ببخشند .
2_در آن زمان جامعه به شکل امروز پروبال نگرفته بود. پیکان هنوز ماشین خوبی بود .سرعت زندگی پایین بود و هنوز مردم اجق وجقی نشده بودند و در کل سطح زندگی یکسان بود (تقریبا") .
3_افرادی که در این حرفه فعالیت می کردند هنوز از تلویزیونی های استخدام قبل از انقلاب بودند همان تحصیل کرده هایی که به شعور مخاطب بیشتر احترام می گذاشتند.
و...
حالا در نظر بگیرید یکباره همه چیز عوض می شود و دوران جدیدی شکل می گیرد . قدیمی ها بازنشسته می شوند و یک عده نیروی کار جدید و با انگیزه جذب می شوند و یواش یواش فرم سریال ها تغییر می کند . برای مثال سریال های روستایی کمتر می شود و فضا های شهری و امروزی بیشتر نشان داده و این وسط سریال هایی راجع به اعتیاد(آینه عبرت) و چند سریال ضعیف پلیسی (شلیک نهایی) که البته بهترین نمونه این دست سریال هاست هم ساخته می شود و با توجه به این نکته که فرم زندگی عوض می شود و خانه ها کوبیده می شود و آپارتمان جای آن را می گیرد و خب باطبع ایرانی که عادت به حیاط وحوض و پنج دری و بهارخواب و ولنگ واری های خاص خودش دارد جور در نمی آید و موضوع نداشتن فرهنگ آپارتمان نشینی مطرح شده و این قضیه به تلویزیون هم می رود وخب رسانه ملی هم که بیکار نمی نشیند تا ملت همینطوری بدون فرهنگ آپارتمان نشینی بماند پس روی می آورد به ساختن سریال های آپارتمانی مانند همسران و خانه سبز که موضوع آن در کل آپارتمان است آن هم در محله های جدید شهر و البته هم خوش ساخت و پر مخاطب (در زمان خودش ها ) این روند چند سالی ادمه پیدا می کند و البته غول تغییرات که بعدا" تغییر نام داد به اصلاحات و حالا هم بعضی ها بهش می گویند توسعه بی کار نبود و همچنان کیلومتر ها از مردم و مسئولین و رسانه ها جلوتر حرکت می کرد .اکنون زمانی بود که همان نوجوانان و جوانانی که سریال های عطر گل یاس و آوای فاخته و پیشتر از آن گرگها آینه و رعنا را دیده بودند و با غول تغیرات و اصلاحات و توسعه بزرگ شده بودند و در کودکی و نوجوانی یک جنگ درست حسابی را از نزدیک دیده بودند و خانه ها را کوبیده بودند و آپارتمان نشین بودند و بیکار بودند و از طرفی هم هر از گاهی به جرم عاشقی یا جوانی دستگیر شده و با چماقی یا شلاقی یا هرچیز که دم دست بود (به هر حال مهم نفس عمل و هدف است وسیله مهم نیست) نوازشی شده بودند و خلاصه یه کوفتی از آب در اومدند که هنوز هم هیچ جامعه شناس و روانشناس و چه میدانم هیچ کوفت شناسی نفهمیده این ها چی هستند یک روز تلویزیون ها را روشن کردند دیدند حرف از عشق است (خدا به دور) .به یاد بیاورید سریال های در پناه تو و در قلب من (حمید لبخنده) . حالا این ها هم ازدواج کردند با این نیت که احتمالا" ازدواج هم یک کاریست که باید کرد دیگه و خب طبیعتا" همین نسل هشت الهفت مشکلات عدیده هم دارد راجع به این مسئله دیدند سریال ها بیشتر به روابط زناشویی اشاره دارد خب چه بهتر. باز هم پر مخاطب شد و بهترین نمونه این دست سریال ها را شاید بشود از سریال فردا دیر است (حسن فتحی) و همسفر (قاسم جعفری) نام برد. مدتی به همین منوال گذشت و این البته زمانی بود که شبکه ها افزایش پیدا کرده بودند و حجم تولید بالا تر بود و به خصوص شبکه تهران سریال های موفقی را ساخته بود با موضوعات اجتماعی مثل روزگار جوانی و داستان یک شهر اما پس از این دوره یکباره قاسم جعفری با چند سریال اجتماعی که ملغمه ای بود از مسائل جوانان و زندگی مدرن و رفاه زندگی شهری و ایدز و اعتیاد و فرار و البته با چاشنی قوی عشق با پسر دختر های خوشگل با یک پس زمینه مذهبی مثل خط قرمز- مسافری از هند - کمکم کن – غریبانه و ... حالا شما این روند را ببینید و البته تغییرات سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و هجوم ماهواره و مدیا وتعدد گرفتاری ها و تغییر ذائقه و... اضافه کنید به ماجرا بعد بینید سریالی مثل زیر تیغ در چه جایگاهی قرار می گیرد. سریال خوبی که شاید حداقل 10 سال دیر ساخته شده توجه کنید به فرم زندگی در سریال . دیگردر هر خانه ای (به طور عام می گویم ها) مبل و تخت خواب پیدا می شود اما در این سریال فاطمه معتمدآریا مدام در حال پهن کردن و جمع کردن رخت خواب است یا برای مثال دیگر زندگی امروز این جور نیست که همه کار یک زن کنار حوض باشد و زنان با سبد حصیری در حوض میوه بشورند و مردان که خسته و کوفته از بار زندگی از کارخانه دقت کنید کارخانه به خانه بر می گردند دست و صورت در حوض بشویند. توجه داشته باشید سریال زمان حال را نشان می دهد . و البته می توان لیست بلند بالایی از این موارد پیدا کرد اما مسائل مهم تری در کار است که این ها اصلا" دیده نمی شود . سریال در قسمت اول و دوم خود شخصیت ها را لو می دهد و آدم های خوب و بد را جدا می کند ما از ابتدا می فهمیم اوس محمود آدم خوب و مرد خانواده است و اوس جعفرهم آسیب پذیریش را لو می دهد و ما می دانیم یک بلای قرار است سر این بابا بیاد و از همه بد تر می دانیم قرار است یک اتفاق بد بیافتد . ما میدانیم قدرت آدم بده است چون سیاوش تهمورث را 20 سال است همین جوری دیدیم و خودش خودش را لو می دهد( تهمورث علیه تهمورث ) یا برای مثال دایی همین جوری است و در هیچ جا کاری غیر از نصیحت کردن نمی کند. مادرها هم هر دو شخصیت هایی منفعل و دکوری هستند که حتی به بچه خودشان هم نمی توانند نظر خود را بگویند و دلیل وجودشان صرفا" این است که اوس محمود و اوس جعفر باید زن داشته باشند دیگه . آزار دهنده ترین موضوع متاسفانه همان چیزی است که کل درام رویش شکل گرفته . تمام ماجرا سر این شروع شد که قدرت گیر داده که رضا بیاد دخترشو بگیره .حتی پااندازها هم برای رد کردن جنسشان اینقدر تلاش نمی کنند و تازه وقتی قدرت به مراد دلش هم می رسد دست بر دار نیست و حتما" تا طرف را نکشد (به بهانه مرگ برادر) ول کن معامله نیست . کارگردان کار یک تلویزیونی حرفه ای است و به کار تلویزیونی و استودیویی معلوم است عادت دارد زیرا در کل کار تنوع نمایی بسیار کم و نماهای باز و معرف (استابلیش)به ندرت دیده می شود و در کل دکوپاژ کار بسیار ساده و خام دست است. از شخصیت های ببخشید تیپ های لمپن کار هم می گذریم و دلمان را به این خوش می کنیم که دست کم پایان سریال را نمی دانیم و سعی می کنیم از تصویربرداری خوب ،صدا برداری خوب ، بازی های قابل قبول و موسیقی زیبای حسین علیزاده لذت ببریم.
درنگی در بارهء اخراجی ها
بسیار ضد و نقیض شنیدیم . روزنامه ها خودشان را خفه کردند از بس در بارهء فیلم ساختن مسعود ده نمکی خبر چاپ کردند . در جشنواره فجر ملت همدیگر را دریدند تا این فیلم را ببینند ودر نهایت هم شد فیلم منتخب مردم و... اما چیزی که تقریبا" همه را سر در گم گذاشته خود فیلم یا خوب بودن و بد بودن آن نیست بلکه موضوع شخص مسعود ده نمکی است . در بسیاری جا ها خواندم که گفته بودند پیشینهء مسعود ده نمکی و این که چه بوده و چگونه بوده مهم نیست بلکه مهم این است که او اکنون کارگردان است شغل و در برخی موارد لقبی که عدهء زیادی برای رسیدن به آن سالهاست در سینما تلاش می کنند و زندگی خود را در این قمار وسط گذاشته اند و لازم نیست شرح آن دهیم که چه مشقت ها کشیده اند که شرح آن مثنوی هفتاد من کاغذ است . بد نیست این نکته را اگرچه تلخ است اما بررسی کنیم که اگر شما تحصیل کردهء سینما باشید و تجربه و سابقه کاری مفید داشته باشید و پس از طی کردن مراتب عجیب و غریب اداری و سازمانی اجازه داشته باشید تاکید می کنم اجازه داشته باشید که فیلم بسازید تازه ابتدای بد بختی است زیرا امکانات سینمایی محدود است زیرا تهیه کننده سرمایه گذاری نمی کند زیرا کسی به شما اعتماد ندارد زیرا روی هر فیلمنامه ای نمی توانید کار کنید زیرا ممکن است که فیلم شما اجازهء اکران نگیرد و... اما دقیقا" در چنین شرایطی که سالیانه تعداد کثیری به جمع فارغ التحصیلان سینما اضافه می شوند و کسانی که شرایط کار را دارند نیز بی کارند و در سینمایی که امثال بیضایی و تقوایی و... که کم هم نیستند و از قضا فیلم سازان خوبی هم هستند و حتی فیلمهایشان گیشه های موفقی هم دارند هر 10 سال یکبار شاید اجازه فیلم ساختن داشته باشند که تازه آن هم اتفاقات عجیبی باید بیافتد تا فیلمشان به اکران برسد و تازه با آن عده هم که به مرور زمان به این نتیجه رسیده اند که سینمای ایران به زحمتش نمی ارزد و از ایران رفته اند یا در داخل ایران هستند و با تهیه کننده های ژاپنی و فرانسوی و... کار می کنند کاری نداریم اینجا میشود که پیشینهء مسعود ده نمکی مهم می شود اینجاست که خیلی ها یادشان ما افتد که زمانی که آنها با خون دل و با سرمایه های شخصی برای اعتلای این سینما کار می کردند ده نمکی ها آنها را مطرب و مروج فساد و فحشا لقب می دادند . به راستی چرا؟ اگر هر جا بخواهید کار کنید سابقه و پیشینه شما مهم است و حتی همین سینما هم آنقدر بی در و پیکر نیست که اگر شما در آن بخواهید کار کنید به پیشینه شما نگاه نشود اما اگر ده نمکی ها بخواهند همه چیز درست می شود اکنون سالهاست که این گونه است و شاید کانون کارگردانان خانه سینما هم می گوید (منم که خوابم) . و ده نمکی هم در پایان جشنواره دیگر نتوانست خود را نگه دارد و فرهنگ اصیل و غنی چماقداری را به نمایش گذاشت همین کسی که در طول جشنواره در همه مصاحبه هایش طوری صحبت کرد که همه دلشان به درد بیاید که این برادر مخلص را چقدر عذاب می دهند . یک لحظه تصور کنید که فیلم موهوم فقر و فحشا را کسی غیر از ده نمکی می ساخت و روانهء کوچه و خیابان می کرد اکنون کجا بود ؟ همین آدم هم می تواند با بهره گیری از پیمان قاسمخانی که رد پای شوخی هایش در فیلم کاملا" پیدا بود اخراجی ها را بسازد . به تیتراژ فیلم که نگاه می کنید حرفه ای ترین ها را می بینید غیر از خود کارگردان که آنهم جای نگرانی ندارد زمین سبز است و توپ گرد. اما از همهء این حرف ها بگذریم فیلم اخراجی ها فیلمی گرم با بازی های خوب و روان و فیلمبرداری نامحسوس و زیباست هر چند کامبیز درباز آنقدر ها که تبلیغ می کنند خوب نیست اما نمرهء قبولی می گیرد. در آخربه نظر من سینما ابزار خوبی برای هوچی گری است برای بزرگ کردن کوچک ها و کوچک کردن بزرگ ها برای دروغ گفتن که این یکی را قبول دارم در ذات سینماست و زیاد ربطی به ده نمکی ندارد مایکل مور هم از همین ابزار استفاده می کند و به قول دوستی این ها همه هست و فکرمی کنم در پایان جملهء پرویزپرستویی پس از آنکه جایزه فیلم منتخب تماشاگر را به مسعود ده نمکی دادند و اوهم با فرهنگ اصیل و والای چماقداری خود آن را در یافت کرد بهترین پایان باشد ( خدا به همه ما صبر دهد)
